خاطرات ترسناک ولی واقعی
-
تاریخ: 1395/3/7 ساعت: 14:38
صدا گفتی یاد ی خاطره این شکلی افتادم ی زمانی تو شهرداری کار میکردم ی کار پروژه ای بود ک باید ب
خاطرات ترسناک ولی واقعی
-
تاریخ: 1395/3/7 ساعت: 14:36
من تا حالا جن ندیدم ولی یک اتفاقی که چند بار برام افتاده از نظر خودم خیلی وحشتناکه
خاطرات ترسناک ولی واقعی
-
تاریخ: 1395/3/7 ساعت: 14:30
من یه خاطره برخورد واقعی با اجنه دارم که مربوط به چابهار میشه. بنا به دلایلی شب تو یه منطقه نظامی خیلی مخوف مجبور شدیم به همراه 3 نفر نظامی چادر بزنیم.
پرستار نوزادی که تازه به دنیا اومده بود(ترسناک)
-
تاریخ: 1395/3/6 ساعت: 14:38
اخيرا پرستار يك دختر بچه ي 10 ساله بودم به نام سارا. بهم گفته بودن كه دختر كوچولو سرطان معده داره.
خاطرات واقعی راهرو ترسناک
-
تاریخ: 1395/3/6 ساعت: 14:30
امروز یه فیلم ترسناک دیدم خیلی تاثیرگذار بود روم بطئر ناگهانی یاد بدترین خاطره ی زندگیم افتادم بعد ازسالهای زیاد... بخدا این اتفاق برام افتاده وبه جون مادرم عین واقعیتو میگم.
دکتر دیوونه
-
تاریخ: 1395/3/6 ساعت: 14:27
نمی دونم چه جوری شرح بدم! نمی دونم فقط چه جوری حس امروز خودمو بیان کنم که درک کنین! دیشبش که تا خود صبح بیدار بودم. صبح تو دانشگاه انقدر سرم درد می کرد و منگ بودم که از کرم ها هیچی نفهمیدم. تو میکروسکوپ که نگاه می کردم تختخوابمو می دیدم!!! از یه طرف شدیدا دلم شور می زد که امتحان ساعت 10 چی می شه...
خاطرات ترسناک
-
تاریخ: 1395/3/6 ساعت: 14:18
توضیح: این داستان تا حدودي از یک خاطره واقعی گرفته شده است ولی حدود 80 درصد آن ساخته و پرداخته ذهن می باشد. الان وقتشه بچه ها.....! پدر آمد و خبر اسباب کشی را به ما داد و گفت:
سوالی چیزی بود اینم ایدی من تو تلگرام : iran1382@
-
تاریخ: 1395/3/7 ساعت: 15:04
پشتیبانی
-
تاریخ: 1395/3/6 ساعت: 14:34
اگه سوالی داشتید یا میخواهید داستان ترسناک بدین بزارم یا انتقاد یا پیشنهاد یا تبلیغات یا هرچی سوال و پاسخ و حرف دیگه داشتید در تلگرام در خدمتم اینم لینکم iran1382@ فقط کافیه بری تو تلگرام.بالا علامت جستجو را بزنی،آیدی من یعنی iran1382@اون بالا وارد کنی بعد با من خرف بزنی باتشکر.
داستان ترسناک ولی واقعی
-
تاریخ: 1395/3/6 ساعت: 14:5
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت...
دخترکی کنار جاده
-
تاریخ: 1395/3/6 ساعت: 14:02
ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد.